خداحافظ

                                                                                                                            خداحافظ

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦


غافليم

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم،

 پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم.

غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦


فرا می رسد.

لحظه ای فرا می رسد که چشم بر گذر لحظه ها بدوزیم و با مردن هر ثانیه قصه مرگ خویش را باور کنیم لحظه ای فرا می رسد که با ریزش قطرات اشک فرو ریختن خویش را نظاره گر باشیم لحظه ای را که در آن هستیم هرگز نخواهیم داشت و اشکی را که ریختیم دیگر بار بر نخواهیم یافت دیر نیست زمانی را که اشکهامان که اکنون از سر شوق است از سر حسرت باشد.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦


۴

چهار چیز است که نمی توان آن ها را برگرداند‌:
۱-
سنگ پس از رها کردن
۲-
حرف پس از گفتن
۳-
موقعیت پس از پایان یافتن
۴-زمان پس از گذشتن

                                                   

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آذر ،۱۳۸٦


!!؟

وقتی ناله های خرد شدنت زیرپای عابران نوای دل انگیزی شد . . .

دیگر چه فرقی میکند برگ سبز کدام درخت بوده ای !!؟

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦


لحظه ها . . .

ما لحظه ها رو می گذرونیم تا به خوشبختی برسیم

ولی

افسوس که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦


اگر . . .

اگر آن شب نگاهم نمي کردي

 اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي

 چشمک نمي زدي

اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي

 اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦


بعد برو . . .

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو . . .

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو . . .

تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند . . .

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو . . .

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦


لحظه

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

وسعت تنهائیم را حس نکرد...

در میان خنده های تلخ من...

گریه پنهانیم را حس نکرد...

ان که سامان غزل ها یم از اوست...

بی سرو سامانیم را حس نکرد...

 در هجوم لحظه های بی کسی...

درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود...

 لحظه پایانیم را حس نکرد.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦


تولد. . .آغاز ؟؟؟

یکی میگفت :

اگر ادمی زندگی رو دوست داشت هيچ گاه در اغاز تولد نميگريست.

 

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦


به نقل از افسانه :

حرفهایی هست برای نگفتن و شاید ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ...

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦


يادم کن

خسته در حبس زمینم
مه من یادم کن
به نگاهی
به پیامی
سخنی
شادم کن

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦


زندگی = ؟

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس

 زندگي اجبارست...

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦


۱۰ مهر تولد کيانوش

یکی بود یکی نبود . . .

کیانوش تولدت مبارک. . .

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦


فريب

من که به روی خودم نمی آورم
گاهی به جای همه ی تنهايی ها

لبخند تلخی می زنم که مثلاْ‌ خدا هست و
لابد اتفاقی خواهد افتاد
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فريبت داده اند
انگار نه انگار که ترانه های دوستت دارم
تنها لبخندی گذرا شده است
بر دهان کسانی که می خواهند چيز های ديگری بشنوند
همان بهترکه خودت را
به کوچه ی روزهای نيامده بزنی
ثانيه ها را تا انتهای تنهايی بشمری
و به خواب عميق دوست داشتن بروی

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦


روزهای سرد

میدونم چه روزهای سردی هست در انتظارم.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦


يادم مياد . . .

یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد
دیگه با چه چیزی میشه  کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی به سراغ من اومدی نرم و آهسته بیا
تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و  چشم به راه
یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی چه تنهاست  ماهی اگه دچار دریا باشه
آره تنها باشه
یارغم ها باشه
یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم
میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست
دل تنهایی تان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
نیست که تازگی بده به این دل تنهایی من
پس کجاست اون قفس شقایقت؟
منو با خودت ببر به قایقت
راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
کاشکی دلشون شیدا بود
…………………………………………


من به دنبال یه چیز بهترینم

تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست
. . .

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


تولد

اگر ادمی زندگی رو دوست داشت هيچ گاه در اغاز تولد نميگريست.

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦


بطن ما . . .

در بطن هر انسان ...

فرشتگاني وجود دارند كه تنها آرزويشان اين است که زاده شوند .

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦


من . . .

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی    
                      ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  
نویسنده : کيانوش ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦